یک روز شاید برویم کوههای نشل و دیگر هیچچیز نبینیم. نه بز و میشی روی صخرهها. نه صدای کبکی از دل دره. نه پرندهای که با نزدیک شدنمان فرار کند. فقط یک ردپا روی خاک بماند. سالهاست درباره شکار حیاتوحش نشل هشدار داده شده؛ درباره حیواناتی که بخشی از زندگی همین کوهستاناند و گاهی هدف تفنگ قرار میگیرند. در روایتهای محلی از بز و میش، کبک، تیهو و دیگر جانوران منطقه یاد شده و دوستداران محیط زیست نشل بارها نسبت به شکار و کاهش حیاتوحش منطقه نگرانی خود را مطرح کردهاند. اما یک روایت قدیمی از نشل هست که شاید بهتر از هر حرفی معنی «حیات وحش» را نشان بدهد. روزی یک خانواده از بزهای وحشی دیده شدند؛ یک بز نر و ماده همراه دو بزغاله، که از کوه پایین آمده بودند تا از آب رودخانه بنوشند. ماده و بزغالهها جلو رفتند و نر پشت سرشان حرکت میکرد. وقتی سنگی زیر پای یکی از بزغالهها لغزید و پایین افتاد، بز نر خودش را به شکاف کوه رساند و با چالاکی از صخره بالا رفت. بالای کوه ایستاد، لحظهای به پایین نگاه کرد و بعد ناپدید شد. تماشای همین صحنه برای بیننده، آنقدر لذتبخش توصیف شده که با لذت شکار قابل مقایسه نبوده است. شاید مسئله دقیقاً همینجاست. یک نفر از دیدن حیوانی که آزادانه در کوههای نشل زندگی میکند، لذت میبرد؛ یک نفر دیگر برای همین حیوان تفنگ به دست میگیرد. اما وقتی شلیک تمام شد، چیزی که از بین رفته فقط یک حیوان نیست. یک جفت چشم دیگر آن کوه را نمیبیند. یک بزغاله دیگر بزرگ نمیشود. یک مسیر دیگر در کوهستان بیصاحب میشود. و یک صدای کمتر، در طبیعت باقی میماند. این کوهها فقط مال ما نیستند. بز و میش، کبک و تیهو و دیگر جانورانی که در این ارتفاعات زندگی میکنند، سالهاست بخشی از همین طبیعتاند؛ همان طبیعتی که ما به خاطرش به نشل افتخار میکنیم. اگر قرار باشد روزی نسل بعد به کوههای نشل برود و فقط عکسهای قدیمی حیاتوحش را ببیند، آن وقت دیگر نمیتوانیم بگوییم «نشل هنوز همان نشل است». پس بگذاریم ردپاها بمانند. نه اینکه فقط رد گلولهها باقی بماند.