وقتی وفاداری یک سگ، مردم نشل را به معدن رساند
مرحوم مشهدی غلامحسین ابوالقاسمنژاد نشلی، متولد سال ۱۳۱۴، از همان نوجوانی با کار و زحمت بزرگ شد. در روزگاری که نشل امکانات تحصیلی نداشت، برای یاد گرفتن نجاری راهی مازندران شد و نزد استاد جانبابا عباسی و استاد اسدالله جانبرار نژاد این حرفه را آموخت.
اما زندگی در همان سالهای جوانی، یک بار او را تا مرز مرگ برد. روزی خبر رسید که سیلاب غلامحسین را با خود برده است. برادر کوچکترش برای پیدا کردن او راهی مازندران شد و سرانجام او را زنده، اما بیمار پیدا کرد. در آن روزهای سخت، استاد کریم شیرزاد و همسرش از او مراقبت کردند و با زحمت و محبت فراوان کمک کردند تا غلامحسین سلامتیاش را دوباره به دست بیاورد و به زندگی برگردد.
غلامحسین پس از آن به نشل بازگشت و مثل بسیاری از مردان آن دوره، پاییزها برای کار راهی شهر میشد و بهار به روستا برمیگشت. در نشل نیز نزد استاد رستم رستمنژاد به قلیچیگری مشغول بود.
در سال ۱۳۴۵ ازدواج کرد و حاصل زندگیاش چهار فرزند، سه پسر و یک دختر بود. پس از ازدواج در نشل ماندگار شد و مسئولیت حمام عمومی روستا را بر عهده گرفت؛ حمامی که سوختش زغالسنگ بود و زغال مورد نیازش از معدن منطقه نسرون تهیه میشد.
هر چند روز یکبار، غلامحسین همراه یکی از اهالی و با دو یا سه چهارپا راهی معدن میشد تا زغال بیاورد. تا اینکه یکی از روزهای سرد زمستان سال ۱۳۵۶، این بار کسی همراهش نشد و غلامحسین تنها با سگ وفادارش راهی معدن شد.
در معدن، ریزش اتفاق افتاد و راه خروج بسته شد. غلامحسین زیر آوار ماند؛ اما سگ بیرون معدن بود.
سگ به نشل برگشت.
خودش را به روستا رساند و شروع به پارس و زوزه کرد. مردم رفتار غیرعادیاش را دیدند و کمکم متوجه شدند اتفاقی افتاده است. غلامحسین همیشه همراه این سگ بود، اما این بار سگ بدون صاحبش برگشته بود.
اهالی به دنبال سگ راه افتادند و خودشان را به معدن رساندند. یک اندواری نیز پیش از آنها از حادثه باخبر شده و مشغول کنار زدن آوار بود. نشلیها به کمک او رفتند و با تلاش فراوان مسیر را باز کردند.
اما دیگر دیر شده بود.
پیکر غلامحسین از زیر آوار بیرون آورده شد و توسط شادروان نامدار نعمتاللهزاده به بیرون منتقل شد. پیکر را به نشل آوردند، یک شب در مسجد نگه داشتند و روز بعد در آرامستان نشل به خاک سپردند.
فرزندانش هنوز خردسال بودند و کوچکترین فرزندش نوزادی بود. خانواده او که در آمل زندگی میکردند نیز به دلیل دشواری راه، سه روز بعد از حادثه از مرگ او باخبر شدند و خودشان را به نشل رساندند.
اما داستان سگ هنوز تمام نشده بود.
چند روز بعد از خاکسپاری، سگ کنار مزار غلامحسین ماند؛ بدون آب و غذا. از مزار صاحبش دور نشد و سرانجام همانجا جان داد.
سالها از آن روز گذشته است، اما این قصه هنوز در خاطرات نشل مانده؛ قصه مردی که تمام عمرش را با کار و سختی گذراند، یک بار در جوانی به کمک آدمهایی از نسل خودش دوباره به زندگی برگشت و سالها بعد، وقتی خودش دیگر نتوانست به خانه برگردد، سگ وفادارش به نشل برگشت تا خبر صاحبش را به مردم روستا برساند.
🕊️ روح مرحوم مشهدی غلامحسین ابوالقاسمنژاد نشلی و همه درگذشتگان نشل شاد و یادشان گرامی.
برای شادی روح ایشان و همه درگذشتگان نشل، فاتحهای قرائت کنیم. 🤲🏻
خيلي جالب بود مرسي 🙏🏻