شعر نشل؛ «ای زادگاه من» | روایتی شاعرانه از عشق به نشل 🏔️🍂
گاهی برای دلتنگیِ یک زادگاه، چند کلمه کافیست...
گاهی یک نام، پشت خودش کوههایی از خاطره دارد
چشمههایی که هنوز صدایشان در ذهن مانده
خانههایی که سالهاست از دور به آنها نگاه میکنیم
و سرزمینی که هرچقدر از آن دور شویم، باز هم بخشی از ما در آن جا میماند...
«نشل؛ ای زادگاه من»
شعری از دکتر علی رستمنژاد نشلی؛
روایتی شاعرانه از نشل، از سرزمینی که برای شاعر فقط یک روستا نیست؛
خانه است، خاطره است، ریشه است و بخشی از هویت.
در این شعر، نشل را میان کوههای استوار، چشمهساران زلال، رودها و فصلهایش میبینیم؛
از عطر بهار و نوزایی زمین تا رنگارنگی پاییز، سپیدی زمستان و نسیم خنک تابستان.
اما این شعر فقط توصیف طبیعت نیست.
در پسِ تصویر کوهها و چشمهها، دلتنگیِ کسی دیده میشود که از زادگاهش دور مانده و هنوز آفتاب نشل میتواند خاطرش را گرم کند.
و شاید یکی از زیباترین تصویرهای این شعر، همین پاییز باشد:
«و پاییز
از پنجره چشمان خمار تو
معنای رنگارنگی میگیرد»
نشل در این شعر آرام و خاموش به انتظار نشسته است؛
انتظار فصل نو شدن
انتظار بهار
انتظار بازگشت پرستوها...
پرستوهایی که میروند، اما رفتنشان پایان قصه نیست؛
چرا که دوباره در بهاری دیگر، به شوق روی نشل بازمیگردند.
شاید همین تصویر، یکی از زیباترین استعارههای شعر باشد؛
کوچ کردن، دور شدن و دوباره بازگشتن به جایی که هنوز برای انسان معنای خانه دارد.
نشل در این شعر زنده است؛
در کوههایش
در چشمهها و رودهایش
در فصلهایش
در پرستوهایی که میروند و بازمیگردند
و در دل آدمهایی که هر جا باشند، بخشی از قلبشان هنوز در زادگاهشان جا مانده است. ❤️
📜 شعر «نشل»
✍️ دکتر علی رستمنژاد نشلی
━━━━━━━━━━━━━━
نشل
ای زادگاه من
ای سرزمین نیکان
ای آشیان کبکان و غزالان و آهوان
جایگاهت آسمانی و خانه بخت تو بلند بادا
از عکس زلال چشمهساران و رودهایت
چهره آسمان نیلگون است
هر صبحگاه که به افق کبود غربت مینگرم
آفتاب عالمتاب تو
خاطر فسرده مرا گرم میکند
تنها از ایوان کاخ رفیع و گلگونت
سرمستی بهار و عطر دلانگیز نوزایی زمین بوییدنی است
و پاییز
از پنجره چشمان خمار تو
معنای رنگارنگی میگیرد
تنها از قلههای استوار و پرغرور تو
فسردگی زمستان و سپیدی برف
معنای زندگی میگیرد
و تابستانت
نمایش یکتایی نسیم
و دم بهشتیِ خنکای فرشتهگون است
ای استوار
ای راستقامت
ای پالاینده هر پلیدی و پلشتی
و ای یادگار تا ابد ماندگار اجدادم
تنها آغوش گرم توست
مایه سرزندگی و آرامش و سکون من
اما من از تو دورم
چراغ خانه تو
از چه رو این چنین جاوید و پرنور است؟
لب نمیگشایی
اما از رخ گلگونت
که عکس خون دل توست
میتوان فهمید
که گونهات به سیلی سرخ است
تو آرام و خاموش و بیصدا
به انتظار نشستهای
تا آغاز فصل نو شدن
تا کوچ
تا بهار
تا بازگشت پرستوها
ای نشل
و چه شورانگیز و بادهنوشانه
زندگی را در کالبد پرستوها میریزی
فصل رفتن و کوچ پاییزشان را
به بیوفایی حمل مکن
چرا که در بهاری دیگر
به شوق روی تو پر میگشایند
تو با دم مسیحاییات
به آنان زندگی میبخشی
و آنان به تو
سرمستی مادرانه
ای جایگاه آرامش جاودانه
━━━━━━━━━━━━━━
اگر شما هم شعری درباره نشل، خاطرهای از نشل قدیم، نوشتهای از شاعران و نویسندگان نشلی یا حتی یک دستنوشته قدیمی در اختیار دارید، برای ما بفرستید.
شاید چیزی که سالها در یک دفتر، آلبوم یا آرشیو شخصی مانده، برای شخص دیگری بخشی از گذشته و هویت مشترک نشل باشد.
بیایید این تکههای پراکنده از فرهنگ، خاطرات و ادبیات نشل را کنار هم جمع کنیم؛
تا شعرها و نوشتههایی که از نسلهای گذشته به جا ماندهاند، فراموش نشوند و برای نسلهای بعد هم باقی بمانند.
🌿 نبض نشل
روایتگر زندگی، مردم، فرهنگ، تاریخ و زیباییهای نشل
درود و سپاس از نیکویی تان
این قطعه مربوط به سالها پیش و دوره دانشجویی است. نمیدانم در کجا بودم اما پژواک دلتنگی زادگاه، از رواق واژگان جاری شد.
الان که به این عبارات نگاه میکنم، در این مجموعه صرفا احساس نوستالژیک از آن هویداست. رنگ ادبی شاعرانه در آن چشمگیر نیست بویژه به لحاظ وزن و قافیه افتضاح است.